رادینرادین، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 17 روز سن داره

رادین ثمره پاییزی عشقمون

رادین، حمیدرضای کوچک.....

سلام مامانی.... اومدم فقط بگم که هرچی بیشتر دقت می کنم شباهتهای بیشتری از شما با باباحمیدرضا پیدا می کنم. شباهت های کاملا یکسان: فرم ابرو ( ابروی شما الان خیلی کم پشته اما فرمش با باباجون یکیه)، بینی، فرم دست ( انگشتهای گوشتالو، ناخن )، فرم پا، نحوه خمیازه، قرمزی چشمات ( وقتی خوابت میاد و یا تازه از خواب بیدار شدی)   الهی قربون جفتتون بشم من. خیلی دوستتون دارم عزیزای من ...
18 آبان 1390

خاطره زایمان....

*** دوشنبه نهم آبان ماه سال یکهزار و سیصد و نود *** صبح ساعت 4:20 بیدار شدیم (من - بابا حمیدرضا جون - مامانی زری - مامانی صفیه). حاضر شدیم و رفتیم دنبال خاله مریم و رفتیم به سمت بیمارستان خاتم الانبیا. بارون خیلی شدیدی هم می بارید. ساعت 5:30 رسیدیم بیمارستان و من و باباجون و خاله مریم رفتیم کارهای بستری رو انجام بدیم و دو تا مامانی ها هم پایین منتظر موندند. باباجون رفت دنبال کارهای بستری و منم با خاله رفتم تو اتاق معاینه و ضربان قلب رادین چک شد و فشارم رو گرفتند و لباسهامو تعویض کردم و لباس بیمارستان رو پوشیدم و خاله مریم هم رفت و من دیگه تنها شدم. کلی استرس داشتم و خلاصه بهم سرم وصل شد و منتظر رسیدن دکتر و کارشناس موسسه رویان ش...
18 آبان 1390

رادین جوونمون هویت دار شد...

شنبه - چهاردهم آبان ماه 90 امروز صبح باباحمیدرضا جوون بعد از گرفتن برگه تست غربالگری رفت ثبت احوال و برای پسر گلمون شناسنامه گرفت (جلد شناسنامه ها رو هم یکی کرد). پسرمون هویت دار شد.....  رادین شبانی ....... عزیزم مبارکت باشه. فقط یه مسئله جالب اینکه ثبت احوال برای شناسنامه هیچ نیازی به برگه انجام تست غربالگری نداشت و این همه سوزن که به پاهای کوچولوت زدن به این زودی لازم نبوده. بابا حمیدرضا جون دست گلت درد نکنه بابایی. ...
18 آبان 1390

اتفاقات بد ......

شنبه 14/08/90 سلام پسرم... امروز صبح خاله مریم ساعت 7 اومد و من و باباحمیدرضا و خاله مریم شما رو بردیم درمانگاه برای انجام تست غربالگری - توی بیمارستان گفته بودن که برای گرفتن شناسنامه حتما باید تست بدی- و ساعت 8:30 نوبتمون شد. واااااااااااااااای الهی مامان برات بمیره. پنج بار سوزن به کف هر دوتا پات زدن تا نمونه بگیرن.کلی گریه کردی عزیزم.خلاصه تموم شد و اومدیم اما بابا حمیدرضا کلی عصبانی بود و میگفت اینا کارشونو بلد نیستن. وقتی اومدیم خونه خاله مریم گفت انگار یه کمی سفیدی چشمای قشنگت زرد شده، البته دو روز پیش بابا جون همین حرف رو گفته بود اما من گفتم که اشتباه میکنه. خلاصه زنگ زدم به بابا حمیدرضا و قرار شد که ببریمت دکتر و باباجون ...
17 آبان 1390

تولد پسر پاییزی ما.....

رادین عزیزمون در تاریخ :     دوشنبه 09/08/1390 شمسی -     سوم ذی الحجه سال 1432 قمری -     سی و یکم اکتبر 2011 میلادی - در ساعت 7:30 صبح با وزن 3400 گرم، قد 52 ، دور سر 36 و دور سینه 34 در بیمارستان خاتم الانبیا (ص) توسط خانم دکتر احیا گرشاسبی، به دنیا اومد. خوش اومدی پسرم. من و باباحمیدرضا عاشقتیم عزیزم. اینم عکس پسرم      ...
9 آبان 1390

نزدیک شدن به پایان انتظار زیبا.....

سلام پسر پاییزی مامان..... گل مامانی فقط چند ساعت دیگه تا دیدن روی ماهت باقی مونده.... خیلی استرس دارم نمیدونم چرا!؟.......... خیلی دلم میخواد زودتر روی ماهتو ببینم از طرفی هم دلم برای تکون خوردنات تنگ میشه مخصوصا مواقعی که انگار داری تو دل مامانی میرقصی... اما خوب دیگه زمان بودنت توی وجودم تموم شده باید بیای تو بغل مامانی.... در کل توی این نه ماه خیلی پسر خوبی بودی و اصلا مامانو اذیت نکردی، امیدوارم همیشه همینطور باشی...... فقط دعا کن که همه چیز به خیر بگذره و تو سالم بیای پیشمون...... همه منتظرتند گل مامانی ...
8 آبان 1390

شروع پیاده روی ......

سلام پسر گل مامانی... بالاخره با اجازه دکتر  پیاده روی رو شروع کردم ا لبته اینم به خاطر شماست که زودتر و بهتر اثاثیه ات رو جمع کنی و به جمع دو نفره ما بیای و زندگیمونو شیرین تر کنی. خاطرات این چند روز پیاده روی رو برات مینویسم تا سه شنبه 1390/08/03 تا ببینیم وضعیت پسری ما برای ورود به دنیای قشنگمون به چه صورته. من و باباحمیدرضا هم سعی میکنیم بهترین پیشواز رو برات داشته باشیم.         جمعه 29/07/1390 صبح ساعت 10 با باباجون رفتیم خرید (برای بابا حمیدرضا- اول بهارستان،دوم فردوسی، سوم هم ولیعصر). کلی راه رفتم و ساعت 3 تازه رفتیم ناهار خوردیم. بعد از ظهر هم رفتیم فرهنگسرای اشراق - جشنو...
8 آبان 1390

عضویت در بانک خون بند ناف رویان برای رادین جوون...

شنبه 07/08/1390 سلام گل پسری..... امروز صبح سر صبحونه با باباجون در مورد بانک خون بند ناف یه صحبت کوچولویی کردم - فقط محض اطلاع گفتم- بابا جون هم ظهر زنگ زدو گفت که هرطور شده باید بریم آزمایشات رو امروز بدیم و فردا هم قرارداد ببندیم چون وقت دیگه ای نداریم....... خلاصه بدو بدو کارامو کردم و باباحمیدرضا اومد دنبالم و با مامانی زری رفتیم قلهک و آزمایش خون دادم وگفتن که تا دو ساعت دیگه جواب حاضره......بارون هم به شدت می بارید ما هم برای گذروندن این دو ساعت رفتیم سینما فرهنگ و فیلم سعادت آباد رو دیدیم و برگشتیم جواب آزمایش رو گرفتیم و اومدیم خونه.... فردا هم باباحمیدرضا میره و قرارداد می بنده. خوش بحالت که بابای به این خو...
8 آبان 1390

سرماخوردگی بی موقع....

سلام رادینی...... مامانی، به شدت سرما خوردم......آخه نمیدونم این چه وقت سرما خوردن بود؟ دکتر هم بهم اجازه قرص و دارو خوردن هم نداده.   بابا حمیدرضا هم هر یک ساعت یه لیوان بزرگ آب پرتقال و لیمو برام میگیره دیگه دارم توی آب میوه غرق میشم       همش در حال استراحتم  اما انگار قدرت ویروسه خیلی بیشتر از این حرفاست. خدا کنه تا روز زایمان خوب بشم.می ترسم تورو هم همون اول کاری مریض کنم برام دعا کن زودتر خوب بشم مامانی جوونم.     ...
5 آبان 1390